یهو یک پیام اومد برای استخدام
ظرف چندثانیه لب تاب رو روشن کردم رفتم سراغش
فقط دوتا شماره تماس بود...
بعد کلی معطلی خانمه گوشی رو برداشت گفت عزیزم امروز تا ساعت چهار بیا بیمارستان
ساعت دو و بیست دیگه بود...
من مشهد،بیمارستان تهران
خلاصه تماس قطع شد مامی گفت چی شد ؟؟جواب دادم باید حضوری برم
اونم گفت برو...
من:مادر من پول ندارم شما هم نداری مگه دوقدمه برم
زنگید به بابا ...با کمترین بودجه مملکت ساعت پنج راهی راه اهن شدم
قطار هفت و بیست حرکت کرد و پنج و نیم رسید تهران
رفتم بیمارستان برای مصاحبه برگشتم تجریش با تاکسی
هرچی نگاه کردم امامزاده صالح رو ندیدم از خانمی پرسیدم امامزاده کجاست؟
جواب داد روبروت....من همه جا رو نگاه کردم جز روبروم اونطرف میدون...
خندم گرفت
آخه تومشهد هرکی نزدیک حرم ازم آدرس حرم رو میپرسید مثل این خانمه جواب میدادم
الان فهمیدم وقتی ذهن درگیر باشه قدرت دید چشم به کمترین حد خود میرسه
برچسب:
نویسنده: ساحل حکیمی