ولی خاطره میشن میان دست میکشن لای موهات...
ولی خاطره میشن میان دست میکشن لای موهات...
یک عادتی بود به یک نفر میگفتم عزیز ... م مالکیت نداشت عزیز بود عزیز همه و فردی دوست داشتنی...
القصه خونه میهمانی شد و رجال فامیل بودن و شخصی که نامش عزیز بود با اون عزیز ما متفاوت... اون اسمش واقعا عزیز بود
سینی چایی اماده شد و طبق عادت همیشگی صداش کردم عزیز...بیا سینی چای رو ببر.... تصور کنید دو عزیز یک جا و...
اونی که اسمش عزیز بود و سنی نزدیک پدرم هاج و واج و روی دو زانو نشسته پاسخ داد بله خواهرم کاری داشتید با من...
جمع درحال ریسه رفتن و این شد پایان غم انگیز عزیز گفتن های من
رد انگشتان خاطره عزیز همچنان کنارم هست گاهی درد دارد و گاهی شوق
برچسب:
نویسنده: ساحل حکیمی