خرید بک لینک

ولی خاطره میشن میان دست میکشن لای موهات...

ولی خاطره میشن میان دست میکشن لای موهات...

یک عادتی بود به یک نفر میگفتم عزیز ... م مالکیت نداشت عزیز بود عزیز همه و فردی دوست داشتنی...

م مالکیت

القصه خونه میهمانی شد و رجال فامیل بودن و شخصی که نامش عزیز بود با اون عزیز ما متفاوت... اون اسمش واقعا عزیز بود

سینی چایی اماده شد و طبق عادت همیشگی صداش کردم عزیز...بیا سینی چای رو ببر.... تصور کنید دو عزیز یک جا و...

اونی که اسمش عزیز بود و سنی نزدیک پدرم هاج و واج و روی دو زانو نشسته پاسخ داد بله خواهرم کاری داشتید با من...

جمع درحال ریسه رفتن و این شد پایان غم انگیز عزیز گفتن های من

رد انگشتان خاطره عزیز همچنان کنارم هست گاهی درد دارد و گاهی شوق

برچسب: نویسنده: ساحل حکیمی تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1405 ساعت: 16:20

صفحه بندی